نوشته شده توسط : blogkhan

عشق است دیگر ناگهان می آید از راه
باید مدارا کرد با این درد جان کاه
یک باره قلبت می پرد از سینه بیرون
می افتی از بالای برج عقل و ناگاه
دنیا برایت چشمهایی می شود که
پاشیده در آن حلقه های چاله و چاه
سنگ که را بر سینه می کوبی دل
ای دل
هر شب جواب این سؤالت می شود آه
دامن به دامن اشک می ریزی به پایش
دستی به نفرین داری  و دستی به درگاه
او را به رویا می برد هر شب وگرنه
خیری نمی بیند پلنگ از دیدن ماه

 

منبع:jomalatziba

 


عشق است دیگر ناگهان می آید از راه
باید مدارا کرد با این درد جان کاه
یک باره قلبت می پرد از سینه بیرون
می افتی از بالای برج عقل و ناگاه
دنیا برایت چشمهایی می شود که
پاشیده در آن حلقه های چاله و چاه
سنگ که را بر سینه می کوبی دل 
ای دل
هر شب جواب این سؤالت می شود آه
دامن به دامن اشک می ریزی به پایش
دستی به نفرین داری  و دستی به درگاه
او را به رویا می برد هر شب وگرنه
خیری نمی بیند پلنگ از دیدن ماه

 

منبع:jomalatziba



:: بازدید از این مطلب : 385
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 10 آبان 1394 | نظرات (0)
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران