عشق است دیگر ناگهان می آید از راه باید مدارا کرد با این درد جان کاه یک باره قلبت می پرد از سینه بیرون می افتی از بالای برج عقل و ناگاه دنیا برایت چشمهایی می شود که پاشیده در آن حلقه های چاله و چاه سنگ که را بر سینه می کوبی دل ای دل هر شب جواب این سؤالت می شود آه دامن به دامن اشک می ریزی به پایش دستی به نفرین داری و دستی به درگاه او را به رویا می برد هر شب وگرنه خیری نمی بیند پلنگ از دیدن ماه
عجب مدار اگر باده نوش خواهندت که مست و بیخبر از عقل و هوش خواهندت برای آن که نگردی به کار خود هشیار همیشه مشتری می فروش خواهندت برای آنکه زنی پشت پا به مال جهان مرید صوفی پشمینه پوش خواهندت ز جنب و جوش به غیر از زیان نخواهی دید در آن مقام که بی جنب و جوش خواهندت چو موش باش و به کنجی بمان و جیک مزن که گربه های سیاسی چو موش خواهندت برای کیسه ی آن ها اگر کار کنی زرنگ و کارکن و سخت کوش خواهندت اگر که جوش و خروشت به سودشان باشد همیشه به جوش و خروش خواهندت پی منافع آنان هوار کن , لیکن چو نفع خویش بخواهی , خموش خواهندت برای خویش به مانند قاطری آرام ولی برای رقیبان چموش خواهندت ابوالقاسم حالت
زهی ز خاک درت توتیای دیده ی من ز یاد تست قرار دل رمیده ی من دهد خبر که پشیمانم از جدائی تو دو پشت دست بصد گاز برگزیده ی من شود درست ز حال دلم چو درنگری به پیش درست ز حال دلم چو درنگری به پیش جامه ی تا ناف بردریده ی من ز بار دوری تو ماه ،ماه میگذرد که راست می نشود این قد خمیده ی من ز سوز سینه کنی یادم ار خبر داری ز آب دیده ی با خون دل چکیده ی من...
مرا پرسی که چونی؟ چونم ایدوست جگر پر درد و دل پرخـونی ایدوست حدیث عاشقی بر من رها کن تو لیلی شو که من مجنونم ایدوست به فریادم ز تو هر روز فریاد از این فریاد روزافرونم ایدوست شنیدم عاشقان را می نوازی مگر من زآن میان بیرونم ایدوست نگفتی گر بیفتی گیرمت دست؟ از این افتاده تر ،کاکنونم ایدوست؟ غزلهای (نظامی) بر تو خوانم نگیرد در تو هیچ افسونم ایدوست نظامی